اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
978
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
نهام خداى توى و من همى دروغ گويم ، مرا پرده مداران كه با تو به دنيا قناعت كردهام بدين جهان مراد من بده ، و بدان جهان هرچه خواهى بكن . آب روان گشت . به اسپ برنشسته و به آب همىآمد . هركجا اسپ بداشتى آب بيستادى ، و چون اسپ براندى آب برفتى . و نيز به قصهء وى آمده است كه چون اسپ به بالا راندى دست اسپ كوتاه گشتى و پاى دراز گشتى . و چون اسپ به نشيب فرود آوردى دست دراز گشتى و پاى كوتاه گشتى . و به خبر آمده است كه چهارصد سال عمر يافت كه ورا هيچ بيمارى نبود ، و اين همه مانند معجزه و كرامت است ، و لكن اندر دعوى وى شبهت نهافتاد بدين چيزها . از بهر آنكه همى دعوى خدايى كرد ، و خداى لحم و دم و صورت و جسم و جوهر و مركب و مؤلف نباشد ؛ و بر ستور ننشيند و اندر مكان متمكن نگردد و آينده و رونده نباشد ؛ و آكل و شارب نباشد و بولكننده نباشد . اگر چنين حق عز و جلّ صد هزار بدادى بدين شبهت نه افتادى اندر دعوى وى . و مثال اين آن است كه به قصهء دجال آمده است اندر خبر پيغامبر عليه السلام كه وى همىرود و به راست وى كوهى چون آبگينه همىتابد ، اندر ميان وى الوان نعمت ؛ و بر چپ وى كوهى همىرود اندر ميان وى نار و ظلمت . گويد اين بهشت است و اين دوزخ است . هر كه به من ايمان آورد ورا بدين بهشت اندر آرم ؛ و هركه به من نگرود ورا بدين دوزخ اندر آرم . [ 67 ب ] و به خبر آمده است كه مردى را دعوت كند به خدايى خويش . آن مرد نگرود ، به سر گور مادر و پدر وى آيد و هر دو را بانگ كند . از آن هر دو گور دو ديو بيرون آيند : يكى بر صورت پدرش و يكى بر صورت مادرش . و مر ورا چنان گويند كه اين خداى تو است به وى بگرو . اين مرد به وى ايمان آرد ، و بر در ديهى بيايد مر ايشان را دعوت كند . اجابت نكنند . بفرمايد ضياع ايشان را تا همه ويران شود . هم نگروند . بفرمايد ستور ايشان را تا همه بميرند . هم نگروند . و ايشان را همه فرمايد تا بميرند ، هم نگروند . و ايشان را فرمان دهد كه همه بميريد . همه بىجان شوند . باز ديگرباره فرمان دهد كه